اینجـــــــا کجــــــاست؟
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست...ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست 
اگر حق با شماست، به خشمگین شدن نیازی نیست؛ و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید!

صبوری با خانواده، عشق است،صبوری با دیگران، احترام است،صبوری با خود اعتماد به نفس است وصبوری در راه خدا، ایمان است.

اندیشیدن به گذشته اندوه، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد.

در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا؛ زیرا هر آنچه زیباست، همیشه خوب نمی ماند؛ اما آنچه خوب است، همیشه زیباست.

[ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 16:3 ] [ فی البداهه ]

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردنده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید 

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید

 

شمس تبریزی

 

[ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 0:17 ] [ فی البداهه ]

سخنانی زیبا از حسین ثابت از ثروتمندترین مردان ایرانی:

- حق الناس را دست نزن ،مصمم باش .عاشق تصمیمت باش ...آن وقت است که محال پا به فرار میگذارد. او این مطلب را در سردر دفتر کارش درآلمان هم نوشته است.

- برخی می گویند خوب است آدم فقیر باشد اما سالم باشد . اما من اعتقاد دارم آدم باید هم سالم باشد و هم ثروتمند.

- وقتی با انگشت به طرف دیگری نشان می روید، توجه کنید که سه انگشت خودتان را نشان می دهد . اول باید تکلیف خودتان را مشخص کنید . عمر دنیا کوتاه است .

[ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:1 ] [ فی البداهه ]
سلام بر بهار

سلام بر شکفتن دوباره

سلام بر زندگی

دوست دارم در اول بهار این جملات زیبا از ملاصدرا را بنویسم:

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟

[ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 1:13 ] [ فی البداهه ]
نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی

 

غزلی منسوب به مولانا
[ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 17:28 ] [ فی البداهه ]

از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست 
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من 
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من 
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود 
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود 
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست 
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست 
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود 
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود

افشین یداللهی

[ پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ ] [ 14:13 ] [ فی البداهه ]
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

[ شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ ] [ 17:0 ] [ فی البداهه ]
بهترین لحظاتم که از این دنیا و وابستگی اش رها شدم و حتی از خودم رها شدم چند وقت بوده:

- تاسوعا و عاشورای حسین و در یک کلام حسین

- بعضی وقت ها در نماز

- موقع حل یک مسئله سخت ریاضی

- وقتی دلم بشکنه 

[ شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:58 ] [ فی البداهه ]

 

ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز

محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون

کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند
چشم بر مولای محشر دوختند

پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز

گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم

هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد

تن که ارزان است گو جان میدهم
هرچه خواهی تو بگو آن میدهم

خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ

امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم

 

مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون

کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند

پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز

گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم

هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دردی جام تو باد

تن که ارزان است گو جان میدهم
هرچه خواهی تو بگو آن میدهم

خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ

امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر تو را لایق شدم

مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون

کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند

ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز

محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون

کربلا سجادهء مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند
چشم بر مولای محشر دوختند

 

[ شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ ] [ 16:48 ] [ فی البداهه ]

درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟!
درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟!
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟!
تویی برابر تو چشم در برابر چشم
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی ؟
تو هم شراب خودی ، هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی
در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بردش سو به سو چه می بینی
درون آینه روبرو چه می بینی

[ پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ ] [ 12:57 ] [ فی البداهه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب