X
تبلیغات
اینجـــــــا کجــــــاست؟





















اینجـــــــا کجــــــاست؟

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست...ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

 عشقم نثار کسیست که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده ‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم. در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشیدن عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی میکنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.

وین دایر

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت23:47توسط فی البداهه | |

آخه مگه این هوا ، درختهای تازه شکوفه زده، برگ های تازه سبز شده، هوای مطبوع و تمیز، آسمان آبی مگه اینا عقل هم برای آدم میگذاره!!!

زنده معشوق است و عاشق مرده ای

جمله معشوق است و عاشق پرده ای

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

آتشی از عشق در جان برفروز

سر به سر فکر و عبادت را بسوز

... 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت14:4توسط فی البداهه | |


beautiful song of TITANIC

Once more you open the door
and you're here in my heart
and my heart will go on and on
There is some love that will not go away
You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

+نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت2:47توسط فی البداهه | |

بوی عیدی، بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده تازه لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت19:17توسط فی البداهه | |

هر که دل آرام دید...... از دلش آرام رفت

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت21:46توسط فی البداهه | |

تقدیم به دوست خوبم، سولماز

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست 
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را 
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید 
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف 
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز 
عطر جان پرور عشق 
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز 
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را 
بفشاریم به مهر 
جام دل هامان را 
مالامال از یاری ، غمخواری 
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند 
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست 
تازه ، عطر افشان 
گلباران باد

فریدون مشیری

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت0:16توسط فی البداهه | |

مرحبـا اای عشق خوش سودای ما  
ای طبیب جملــــــــــــه علتهــای ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شـــد      
کوه در رقص آمد و چالاك شـــــــــــد
باغ سبــز عشق كاو بی منتهاست   
جز غم و شادی در او بس میوه هاست 
عشق خود زین هر دو حالت برتر است      
بی بهار و بی خزان سبز و تـــــــر است 
هر كه را جامه ز عشقی چاك شــــــــد  
او ز حرص و عیب، كلی پاك شــــــــــــد
ای دوای نخوت و نامـــوس ما          
ای تو افلاطون و جالینوس ما

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت14:5توسط فی البداهه | |

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

غزلیات سعدی

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت21:57توسط فی البداهه | |

 

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1392ساعت15:34توسط فی البداهه | |

اوریانا فالاچی روزنامه‌نگار برجسته ایتالیایی از وینستون چرچیل سئوال میکند:

 آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید! و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سال ها است با شما، در جنگ و ستیز است، انجام بدهید؟!؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد:
 
برای انجام این کار به  دو ابزار مهم احتیاج داریم، اما آن دو ابزار را، در ایرلند نداریم.
روزنامه نگار با تعجب می پرسد:

 آن دو ابزار چیست؟

و چرچیل پاسخ می دهد :

اکثریت نادان و اقلیت خائن!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت22:8توسط فی البداهه | |