تبليغاتX
اینجـــــــا کجــــــاست؟

اینجـــــــا کجــــــاست؟

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست...ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

 

زکوی بلاکشان آمدم بگو رفته‌ای کجا ساقی
درمیخانه چرا بسته‌ای که غم می‌کشد مرا ساقی
برفتم که تا به جانان رسم رسیدم به جان ز تنهایی
کنون در پناه تو آمدم کجا رفته‌ای بیا ساقی
رسیدم به جایی که بسته ره گریزم
به دست تو خواهم که خون سبو بریزم

...

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 11:22 توسط اعظم| |

 

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد

وعده دیدار هرکسی به قیامت
لیلة اسری شب وصال محمد


آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد


عرصه گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر جمال محمد


وانهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد


همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد


شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد


شاید اگر آفتاب و ماه نتابد
پیش دو ابروی چون هلال محمد


چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی گیرد از جمال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 12:0 توسط اعظم| |


خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

 که تو را آفرید.

 از تو در شگفت هم نمی توانم بود

 که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

 مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

 یا بر خشتی خام.

 تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

 و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

 ***

 پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

 و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

 ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

 و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی

***

چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

***

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شبهای پیوسته ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...

***

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد

***

خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.

***

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی است

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

***

زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست

***

چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه ی عَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر

***

هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.

***

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

***

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...

***

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***

دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی

"علی موسوی گرمارودی"

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 10:17 توسط اعظم| |

آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند تو به دنبال نگاهی زیبا باش

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:18 توسط اعظم| |

تنها راهی که به شکست می انجامد تلاش نکردن است

کورش بزرگ

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 1:43 توسط اعظم| |


Where the heart is willing, it will find a thousand ways. Where it is unwilling, it will find a thousand excuses
.

Arlen Price

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 23:28 توسط اعظم| |


از امام رضا (ع) از حقيقت تـوكل سـوال شـد. فرمـوند: اين كه جز خدا از كسـى نترسى.

میلاد امام رضا (ع) مبارک باد!


نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:32 توسط اعظم| |


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

(تقدیم به دوست عزیزم سمیه)

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:17 توسط اعظم| |

 

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 14:56 توسط اعظم|

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)

عید سعید فطر بر همه شما دوستان عزیز مبارک!

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:36 توسط اعظم| |