|
|
|
|
|
صبح كه از خواب بلند شدم ساعت نه بود. ديشب دير خوابيدم و امروز دير بلند شدم. كار دارم. سريع صبحونهاي ميخورم و از خونه ميزنم بيرون. خودم رو به ايستگاه اتوبوس ميرسونم. ايستگاه شلوغه. منتظر ميشم. اتوبوس دقيقاً جلوي اداره گذرنامه ايستگاه داره. بايد منتظر بمونم. اين جوري راحتتره. آقاي ميانسالي داره از خيابون رد ميشه. نظرم رو به خودش جلب ميكنه. با دو تا چوبدستي داره راه ميره.لباس تميز و متشخصي پوشيده. به نظر مياد كه مشكل پاش بايد جديد باشه مثلاً براي يه سكته. به زحمت از خيابون رد ميشه و خودش رو به ايستگاه ميرسونه. چند دقيقه بعد اتوبوس ميرسه. جمعيت همه عجله ميكنن تا سوار اتوبوس بشن. منم به زحمت سوار ميشم. به ايستگاه نگاه ميكنم كه آيا اون آقا هم سوار شد؟ توي ايستگاه نيست حتما سوار شده. به خودم ميگم: براي ما كه سالميم سوار شدن اين قدر سخت بود اون ديگه چطوري سوار شد؟! اتوبوس راه ميفته. جا نيست كه حتي ميلهي اتوبوس رو بگيرم. ياد يكي از فيلمهاي چارلي چاپلين ميافتم: ميخواست سوار اتوبوس بشه اما اصلاً جا نبود. به زحمت از در عقبي اتوبوس سوار ميشه. اما يه آقاي ديگه از جلوي اتوبوس سوار ميشه. چارلي به ناچار از اتوبوس ميفته بيرون! چقدر اتوبوسمون شبيه اتوبوس چارليه! ذهنم ميره به سمت حرف استاد. ميگفت: كشور ژاپن برنامهريزي كرده كه تا سال 2015 از علم فوتونيك، بايد90 بيليون يورو درآمد داشته باشه!!! فكرم ميره جاي ديگه: يعني الان حال اون دانشجوها چطوره؟ 800 نفر از دانشجوهاي دانشگاه باهنر به خاطر خوردن شام دانشگاه مسموم شدن و حال چندتاشون هم وخيم بود. به كما رفته بودن. يه دفعه يه صدايي از داخل اتوبوس افكارم رو به هم ميريزه: زندگي سخته! اگه زندگي سخته چرا از مردن ميترسيم؟! نمي دونم. ميلهي اتوبوس به خاطر شدت فشار ميشكنه. حالم خوب نيست. ضعف شديدي دارم. واي خدا چقدر درس دارم! بايد تا 15 تير مقاله رو برسونيم. به خودم ميگم: يعني ما اين علم رو توليد ميكنيم و ميديم به ژاپن اونها هم تبديلش ميكنن به پول و ثروت! خوب نوش جونشون. گرسنهان. ما كه سيريم. اون مرد ِ روي پل عابر. هميشه اونجا نشسته. از صبح تا شب حتي توي گرماي ظهر! ...باغ شازده خيلي قشنگه! چه گلايي داره! به خصوص اون گل محمدي كه... اتوبوس رسيده. پياده ميشم و ميرم اداره. مداركم رو تحويل ميدم. خانم خوش اخلاقي مداركم رو ميگيره. وقتي نوبتم ميشه اسمم رو صدا مي كنه.ميگه: خانم عكس شما قابل قبول نيست.ميگم: چرا؟ ميگه:يه كمي موتون پيداست! ميرم عكاسي نزديك اداره يه عكس با حجاب كامل اسلامي ميگيرم و اسلامم رو به كمال ميرسونم. حالا ديگه مدارك كامل بود. بايد يه هفته تا ده روز منتظر بمونم. توي راه برگشت كمتر فكر ميكنم. خستهام و تشنه و گرسنه. تيغ آفتاب! چقدر آفتاب قشنگه! چقدر دلم خونه رو ميخواد......مامان و بابارو ميخواد......دارم ميرم پيششون... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:38 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی با مردم اساس حکمت و فرزانگی است. امام علی(ع) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:3 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی جام می مغانه هم با مغان توان زد درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد گر دولت وصالت خواهد دری گشودن سرها بدین تخیل بر آستان توان زد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یک ساله شدی! توی این یک سال روزهای مختلفی رو گذروندی.روزهای شاد٬ روزهای غمگین و ... گاهی خیلی ساکت بودی و حرفی نمی زدی! می خواستم به صورتت نگاه کنم اما به من نگاه نمی کردی. نمی دونم چرا. با آدمای مختلفی آشنا شدی. از همون روز اول تولدت! مرجان٬ سلیل٬ الهام٬ مریم٬ تبسم٬ ساقی٬ خسرو٬ رها٬ آی کیو و .... چه دوستای خوبی!خوش به حالت. منم همراه تو یک سال بزگتر شدم. و مثل تو تحولات زیادی برام پیش اومد. که هرگز خیال نمی کردم وجود من تحمل این فراز و نشیب ها رو داشته باشه.مثل اینکه اصلا خودم رو نشناختم! پس بیا به هم کمک کنیم. ای خدای مهربون! شکرت که همیشه باهامونی. تولدت مبارک!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
دونيا دار گئييم دير، گييه بيلميرم من سنين ديلينده دييه بيلميرم قفيسن يار اؤزون ديله گل دانيش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:22 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
توي تاكسي نشسته بودم. خيلي دلم مي خواست آهنگ زيباي "كيش مهر" با صداي شهرام ناظري گوش كنم. توي شلوغيه راه واقعاً روح آدم رو آروم مي كنه. Mp3 player رو در آوردم. بدشانسي! باطريش خالي بود. اما توكل به خدا شروع كردم به گوش كردن. آهنگ "كيش مهر" تموم شد. دوتا آهنگ ديگه هم گوش كردم. هنوز باطري شارژ داشت! آها! يادم نبود كه باطري ِ آخري كه خريدم براي ديار كفر(امريكا)بود... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:31 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
نوروز قرنهاي دراز است كه بر همهي جشنهاي جهان فخر ميفروشد، از آن رو "هست" كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي يا يك جشن تحميلي سياسي نيست. جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب و جوش شكفتنها و شور زادنها و سرشار از هيجان ِ هر "آغاز". در آن هنگام كه مراسم نوروز را بهپا ميداريم، گويي خود را در همهي نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين بر پا ميكردهاند، حاضر مييابيم و در اينحال، صحنههاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق ميخورد. چه افسانهي زيبايي زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كسي احساس نميكند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است؟ اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده، مسلماً آن روز، اين نوروز بودهاست. بيشك روح در اين فصل زادهاست و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين نوروز طلوع كردهاست و زمان با وي آغاز شدهاست. و ما در اين لحظه، در اين نخستين لحظات افرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز بر ميافروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگزدهي قرون تهي ميگذريم و در همهي نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا شدهاست، با همهي زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدود، شركت ميكنيم و بدينگونه، "بودن خويش" را، به عنوان يك ملت، در تند باد ريشه برانداز زمانها خلود ميبخشيم.
"دکتر علی شریعتی" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:53 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
Life is like a piano. White keys are happiness and blacke keys are sadness. When press this black keys and white keys it is life music |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:21 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی بچه بودم هر وقت مامان قول کاری رو می داد قبلش می گفت: ان شاالله.ولی من اصرار می کردم که بگه حتما!!! اما الان خودم می دونم که قبل از هر کاری باید گفت ان شاالله. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:54 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو............................پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت.................آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق! من از چیز دگر می ترسم..............گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه است این؟ دل اشارت می کرد.....که نه اندازه ی توست این بگذر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد................گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال............خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:50 توسط اعظم
|
|
||